مجله اینترنتی آموزش و پرورش مدرن

روانشناسی یادگیری - آموزش - رشد و تحول

روانشناسی گشتالت

پنجشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۳، 9:10

روانشناسی گشتالت

روانشناسی گشتالت، در دهه دوم قرن بیستم به منزله اعتراضی نسبت به عنصرگرایی روانشناسی "وونت" در آلمان آغاز شد. كار ویلیام جیمز ، یعنی مخالفت با عنصرنگری روانشناسی نیز صورت ابتدایی روانشناسی گشتالتی است. در نهضت گشتالت و در میان كسانی كه سخت تحت تاثیر مفاهیم گشتالت قرار گرفتهاند به گروههایی بر میخوریم . وولفگانگ کهلر ، کورت کافکا و ماکس ورتایمر كه بنیانگذار رسمی مکتب گشتالت شناخته می شوند و لوین از جمله اندیشمندانی بوده است كه با طرح "نظریه میدانی" به توسعه مکتب گشتالت كمک زیادی نموده است

در سال 1921 ، ورتایمر، كافکا، و كهلر با همکاری گلدشتاین و گروهل مجله پژهش روانشناختی را پایه گذاری كردند، كه ارگان رسمی مکتب فکری گشتالت شدند .

درک روانشناسی گشتالت عبارت است از درک مفاهیم مركزی آن، كه در میان مفاهیم اصلی، گشتالت و میدان را می توان نام برد. كلمه آلمانی گشتالت در انگلیسی به قالب، هیئت و ساختار، شکل یا الگو ترجمه شده است. مکتب گشتالت اولین حركت روانشناختی آلمان، بر مبنای روش آزمایش بود. استدلال اصلی آنها این بود كه حقایق روان شناختی « از ذرات ایستای نامربوط تشکیل نمی شود » و لذا مطالعه آنها نیازمند شیوه كلگراست. آنها عقیده داشتند كه ادراک، تركیب نامتشکلی از عناصر نیست كه بطور متوالی بصورت مفاهیمی معنی دار در ذهن با هم پیوستگی داشته باشند، بلکه ادراک را كلیتی منسجم و متشکل از یک هیئت یا یک گشتالت می دانستند .

آنها اعتقاد داشتند كه یادگیری بصورت ناگهانی و از طریق كسب بینش صورت می گیرد. "كهلر" اعتقاد داشت كه در حل مساله، میمون ها به آزمایش و خطا نپرداختند بلکه به كسب « بینش » رسیدند . نظریه گشتالت یکی از معدود نظریه هایی است كه در زمان طرح دیدگاه های تجربه گرایی، با رویکرد خردگرایانه مطرح گردید .

گشتالت گرایان، كار خود را با مفاهیم نسبتا انتزاعی در خصوص طبیعت ادراک و تفکر و ساخت تجربه روانی آغاز كردند. آن گاه به تفسیر مشاهدات روزمره در چارچوپ این مفاهیم نو پرداخته و نمود نیروهای سازماندهنده مفروض در نظریه شان را به وضوح در آزمایش های خود به اثبات رساندند. ادراک و نیز فرایندهای مساله گشایی بیش از هر چیز دیگر مورد توجه روانشناسان گشتالت بود، و یادگیری یک امر ثانوی و فرعی و كم اهمیت تلقی می شد .

این مکتب، نقش زمینه و سازمان یابی را در فرایندهای ادراک پدیداری، چنان بصورت قانع كنندهای نمایان ساخت كه فقط مخالفان سرسخت ممکن است دستاوردهای آن را بیاعتبار اعلام كنند .

نهضت گشتالت، اثری ماندگار بر روانشناسی بر جای گذاشت و در زمینه های ادراک، یادگیری، تفکر، شخصیت، روانشناسی اجتماعی و انگیزش تاثیر كرد. آنها تاكید بر تجربه هشیار از نوع پدیدارشناسی می كردند . رویکرد پدیدارشناسی در روانشناسی اروپا گسترده تر از ایالات متحده است، اما تأثیر آن را بر روانشناسی آمریکا می توان مشاهده كرد.

نظریه های شناختی

برای نظریه پردازان شناختی، یادگیری كسب و بازسازی ساختارهای شناختی است كه از طریق آن، اطلاعات پردازش و در حافظه ذخیره می شوند. آنان بر این باورند كه یادگیری، یک فرآیند درونی است كه ممکن است به صورت تغییر فوری در رفتار آشکار، ظاهر نشود بلکه به صورت توانایی هایی در فرد ایجاد و در حافظه ی او ذخیره می شود و هر وقت كه بخواهد، می تواند آن توانایی ها را مورد استفاده قرار دهد.

نظریه های شناختی شامل نظریه گشتالت، آزوبل و بندورا است. صاحب نظران این رویکرد، یادگیری را ناشی از شناخت، ادراک و بصیرت می دانند. بدین صورت كه آموخته های جدید فرد با ساخت های شناختی قبلی او تلفیق می گردد. چون یادگیری، یک جریان درونی و دائمی است و انسان همواره به جستجوی محیط زندگی خویش و كشف روابط بین پدیده ها می پردازد، پس ساخت شناختی خود را گسترش می دهد.

نظریه یادگیری گشتالت

بنیانگذار روانشناسی گشتالت ، دانشمند آلمانی ماكس ورتایمر (1943-1884) است و منظور از گشتالت، شکل، انگاره یا طرح است. معنی گشتالت در این نظریه آن است كه، كل از اجزای تشکیل دهنده ی آن بیشتر است. یعنی كل، دارای خواص یا ویژگی هایی است كه در اجزای تشکیل دهنده ی آن یافت نمی شود و از خیلی جهات، تعیین كننده ی خصوصیات اجزاء است.

یادگیری در این رویکرد، عبارت است از بینش حاصل از درک موقعیت یادگیری به عنوان یک كل یکپارچه و آن هم از طریق كشف روابط میان اجزای تشکیل دهنده ی موقعیت یادگیری حاصل می شود.

ادراک:

یادگیری به شیوه گشتالت ادراک یکی از مهمترین عوامل آن است. ادراک زمانی حاصل می شود كه توجه، احساس، تجربه قبلی و معنا زمینه ساز آن باشند. هیأت كل همواره قبل از اجزا ادراک می شود. پس از ادراک كل، ادراک اجزا به آسانی امکان پذیر می گردد. در و اقع به یاری ادراک كل است كه یادگیری معنا و مفهوم پیدا می كند. یادگری كوركورانه یا یادگیری فاقد ادراک و معنا نتیجه ای جز بیهودگی و اتلاف وقت به بار نمی آورد. در صورتی كه یادگری بر پایه فهم و ادراک هم سریعتر و هم یادآوری مطالب و انتقال آنها بهتر و زودتر انجام می گیرد.

با توجه به نظریه گشتالت اگر برنامه ریزان و متصدیان حیطه تعلیم و تربیت بتوانند محتوای درسی را به شکلی طراحی كنند كه موضوعات درسی در یک كل منسجم و بافت و زمینه كلی به صورت هماهنگ ارائه شوند، میزان درک و یادگیری معنادار افزایش می یابد. همچنین اگر معلم نیز بتواند به عنوان هدایت كننده و واسطه آموزش به دانش آموز كمک كند تا وی هر چه بیشتر بتواند میان مطالب ارتباط برقرار كند و جزء را به كل ربط دهد و میان آنها پیوند برقرار كند، بهتر می تواند مطالب را یاد بگیرد. و در نهایت این خود دانش آموز است كه باید توانایی ایجاد كل و یکپارچگی میان مطالب آموخته شده را از طریق اتصال مطالب جدید به مطالب گذشته به مرور زمان فرا گیرد.

كاتونا یکی از روانشناسان گشتالت آزمایشی درباره ادراک و بینش برای حفظ عدد 12 رقمی 581215192226 با سه گروه 10 نفری تشکیل داد . گروه اول را واداشت كه عدد از طرف چپ به ارقام سه گانه تقسیم نمایند و آنها رابه دنبال یکدیگر حفظ كنند. مانند 581 بیلیون و ... . به گروه سوم اطلاع داد كه در عدد مذكور میان ارقام آن نظم و ترتیب خاصی وجود دارد كه با اندک توجه می توان اساس ارتباط آنها را دریافت. پس از زمانی برخی از افراد این گروه موفق به یافتن عامل ارتباط این ارقام با یکدیگر شدند. یعنی كشف كردند كه اگر به رقم اول چپ این رقم 3 را اضافه كنیم، رقم دوم سمت چپ به دست می آید و اگر به آن رقم 4 را اضافه كنیم دو رقم بعد از آن حاصل می شود و اگر این عمل به صورت یک در میان انجام شود به ترتیب دو رقم های بعدی به دست می آیند.كاتونا مشاهده كرد كه افراد گروه سوم عدد را بهتر و سریعتر به خاطر می سپارند و دیرتر فراموش می كنند . كاتونا نتیجه مهمتری كه از این آزمایش گرفت این بود كه وقتی یادگری با بینش و ادراک همراه باشد توجه و علاقه فرد به آموختن زیادتر می شود و او را در فعالیت های یادگیری استوارتر می سازد.

توجه به ادراک و بینش دقیقاً همان چیزی است كه آموزش و پرورش ما نسبت به آن بی توجه است. اهداف آموزشی آنقدر كلی و گنگ و نامفهوم تبیین می شوند كه دانش آموز و معلم هر دو چاره ای جز حفظ كردن وآزمون حفضیات ندارند. محتوای درسی بدون در نظر گرفتن یک كل منسجم و عمیق ارائه می شوند و زمینه كشف و شهود را برای دانش آموز فراهم نمی كنند و دانش آموز هم بدون علاقه و انگیزه راحت ترین كار و یا شاید سخت ترین كار را انتخاب می كند و به حفظ كردن مطالب بدون هیچ رابطه و ادراكی می پردازد و یقیناً بعد از مدت كوتاهی نیز قسمت اعظم آن را فراموش می كند.

بینش:

یکی دیگر از نظریه پردازان گشتالتی به نام ولفگانگ كهلر (1967-1887) كه او هم یک دانشمند آلمانی بود ، تحقیقاتی انجام داد كه در آنها یادگیری از راه بینش را به اثبات رسانید. یادگیرده زمانی به بینش می رسد كه بتواند، از اره درک روابط میان اجزای موقعیت یادگیری به صورت یک كل سازمان یافته، به تمامیت آن موقعیت پی ببرد.

كهلر در یک رشته پژوهشی كه عمدتاً با میمون ها انجام داد به این نتیجه رسید كه میمون ها در حل مسائل از روش بینش استفاده می كنند. در یکی از آزمایش های معروف كهلر با میمونها ، موزی از سقف به دور از دسترس میمون مورد آزمایش، آویزان شده بود به نحوی كه آزمودنی با بالا رفتن از یک میز یا با گذاشتن دو جعبه به روی یکدیگر، یا با هم وصل كردن دو قطعه چوب كوتاه و درست كردن قطعه چوبی بلندتر می توانست موز را به دست آورد. این مسئله بوسیله میمون های آزمایش های كهلر، در نتیجه كشف رابطه بین میز و موز ، یا چوب و موز حل شد. به عقیده كهلر حل كردن این مسئله از طرق گذاشتن

جعبه ای بر روی جعبه دیگر یا وصل كردن یک قطعه چوب به قطعه چوب دیگر با استفاده از بینش انجام می گرفت، زیرا حل این مسئله مستلزم كشف رابطه بین جعبه ها و موز یا تکه چوب ها و موز بود.

آنچه ذكر آن در این قسمت ضروری به نظر می رسد اینست كه معلم قرار نیست و نابید فنون ابتدایی تدریس مثل سخنرانی و ارائه هجمی از مطالب درسی و آزمون آنها اكتفا كند. بلکه وی باید رسالت واقعی خود را در ایجاد درک روابط میان اجزا و عناصر مطالبی درسی بداند تا در این فرایند دانش آموز از راه درک یک كل سازمان یافته از مطالبی درسی به بینش دست یابد. اگر دانش آموز بتواند در خلال یادگیری به بینش دست پیدا كند، بینش او به صورت یک حل و فصل منطقی در می آید و شکلی منطقی به خود میگیرد كه به موارد دیگری قابل تعمیم است. با استفاده از همین قانون تعمیم پذیری است كه دانش آموز می تواند با سرعت بیشتری به یادگیری، یادسپاری ، ادراک و گسترش دانش و بینش خود نسبت به مسائل مختلف نائل شود.

ویژگیهای یادگیری از راه بینش :

در رواشناسی گشتالت برای حل مسئله یا یادگیری از راه بینش ویژگی هایی ذكر شده است كه مهمترین آنها عبارتند از :

انتقال از مرحله پیش از حل مسئله به مرحله حل مسئله ناگهانی و كامل است .

عملکرد حاصل از حل مسئله از راه بینش معمولاً یک عملکرد همواره خالی از اشتباه است .

راه حلی كه از طریق بینش برای یک مسئله به دست می آید تا زمان قابل توجهی حفظ می گردد .

راه حل بدست آمده از یک مسئله در مسائل مشابه دیگر به سادگی قابل كاربست است .

یادگیری از دیدگاه گشتالت

رئیسی نظریه ی گشتالت را در مجموع اعتراضی می داند به عقاید روانشناسان رفتارگرا و یا روانشناسانی كه در یادگیری معتقد به رابطه ی بین محرک و پاسخ بودند ( رئیسی، 1350 ). و كدیور از آن به عنوان یک نظریه ی واقع گرایانه در مقایسه با دیگر نظریه ها نام می برد ( كدیور، 1351 ).

معنی گشتالت در روانشناسیِ گشتالت آن است كه كل از اجزای تشکیل دهندهی آن بیشتر است. یعنی كل دارای خواص و ویژگی هایی است كه در اجزای تشکیل دهنده ی آن یافت نمی شود و از خیلی جهات، كل تعیین كننده ی خصوصیات اجزا است و نه برعکس. برای مثال: گرداب نمونه ای از گشتالت است. قطره های آبی كه گرداب از آنها تشکیل می شود به تنهایی معرف گرداب نیستند، بلکه نوع حركت آب در گرداب، معرف گرداب است.

مایکل ورتایمر در این باره چنین نوشته است: ادعای از كل پی به جز بردن تجدید نظری انقلابی در زمینه ی روانشناسی است كه تأكید می کند ماهیت كل، تعیین كننده ی ماهیت اجزاست و نه برعکس. بنابراین هر تجزیه و تحلیلی باید جهتش از بالا به پایین باشد و نه از پایین به بالا. روانشناس نباید از عناصر انتزاعی شروع و آنها را با هم تركیب كند تا كل را بسازد بلکه باید كل را مطالعه كند تا مشخص شود چه اجزایی در ساختن آنها نقش یا نقش هایی داشته اند. اجزای سازنده كل غیرفعال و منزوی نیستند بلکه از نظر ساختاری با یکدیگر ارتباطی نزدیک دارند. برای نشان دادن اینکه عناصر كل بر یکدیگر تاثیر دارند؛ وان حمامی را مجسم كنید كه سطح آن پر از حبابهای صابون است. اگر قسمتی از این حبابها را با دست كنار بزنیم خواهیم دید كه شکل كلی حبابها تغییر مییابد. از این رویداد برای فهم بهتر پدیدههای مختلف در زمینه ی تفکر، یادگیری، حل مسأله، ادراک و فلسفه ی وجودی آنها استفاده شده است .

یادگیری در روانشناسی گشتالت عبارت است از بینش حاصل از درک موقعیت یادگیری به عنوان یک كل یکپارچه و آن هم از طریق كشف روابط میان اجزای تشکیل دهنده موقعیت یادگیری حاصل می شود.

طبق مکتب گشتالت باید ابتدا محركی در میان باشد بعد سازمان یا طرح و زمینه ای كه امر مورد یادگیری در آن قرار دارد آنگاه فرد یادگیرنده باید ارتباط اجزا با هم و هر جز با كل را در این سازمان كه منجر به پیدایش بصیرت می شود ادراک كند تا یادگیری صورت گیرد. عنصر اصلی یادگیری در روانشناسی گشتالت رسیدن به بینش است . فرد وقتی مطلبی را می آموزد كه نسبت به آن فهم و بصیرت پیدا كرده باشد. بصیرت هم هنگامی ایجاد می شود كه فرد ارتباط اجزای مطالب مورد یادگیری را با هم و همچنین با كل آن مطلب ادراک نماید .

ولفگانگ كهلر معتقد است یادگیرنده زمانی به بینش می رسد كه بتواند از راه درک روابط میان اجزای موقعیت یادگیری به صورت یک كل سازمان یافته به تمامیت آن موقعیت پی ببرد.

روانشناسان مکتب گشتالت معتقدند حفظ كردن سطحی و طوطی وار مطلب، یادگیری تلقی نمی شود بلکه یادگیری واقعی مستلزم توجه و دستیابی به معنی، اصول اساسی و سازماندهی مطالب است و یادگیرنده باید در این موارد كوشش كند.

و به اعتقاد هیل تأكید روانشناسان گشتالت بر فهمیدن امور و درک روابط به صورت كل یکپارچه از خدمت های بزرگ روانشناسی گشتالت به آموزش و پرورش بوده است .

ورتایمر یادگیری بر اساس اصول گشتالت را به مراتب بهتر از حفظ كردنهای عادی و تکراری می دانست زیرا معتقد بود شالوده ی یادگیری با توجه به اصول نظریه ی گشتالت بر فهم ماهیت مسأله است. از نظر روانشناسان گشتالت، شکل گیری یک مسأله در ذهن موجب بر هم خوردن تعادل شناختی می شود كه تا حل نشدن آن، همچنان باقی می ماند و حل مشکل یا مسأله موجب برقراری مجدد تعادل شناختی می شود و همین امر بزرگترین تقویت و پاداشی ست كه یادگیرنده به آن نیازمند است. زیرا یادگیری و حل مسأله زیر سلطه ی تقویت درونی اند نه تقویت بیرونی.

آدمی با گذشت زمان یاد می گیرد كه از اجزای معین یک كل یا گشتالت می توان گشتالت های جدیدی ساخت كه با گشتالت های اولیه كاملاً متفاوت است. همینطور یاد می گیرد كه وسیله های معینی را برای رسیدن به یک هدف مشخص به طرق گوناگون با هم تركیب كند و به کار گیرد تا شاید به مقصود برسد. همانطور كه سلطان باهوشترین میمون كهلر با متصل كردن یک میله به میله ای بلندتر توانست به موز كه دور از دسترس قرار داشت برسد!

به هنگام تدریس نیز معلم بایستی تا آنجا كه ممکن است مطالب درسی را در وهله ی اول به صورت كل مطرح ساخته و آنگاه ارتباط اجزای یک مطلب را مشخص كرده و سپس به تحلیل كل و بررسی اجزای آن بپردازد. اینکار نه تنها از پریشانی فکر دانش آموز جلوگیری می کند بلکه موجب می گردد كه آنان قدرت تجزیه و تحلیل را در خود افزایش داده و در نتیجه یادگیری شان بامعنی گشته و حفظ و تکرار مطالب، به فهم و اندیشه ی امور مبدل می گردد.

مکتب گشتالت در یک نگاه

مکتب گشتالت اولین حركت روانشناختی آلمان، بر مبنای روش آزمایش و از نظریههای شناختی محسوب می شود. استدلال اصلی آنها این بود كه حقایق روانشناختی، از ذرات ایستای نامربوط تشکیل نمی شود و لذا مطالعه آنها نیازمند شیوه كل گراست. آنها عقیده داشتند كه ادراک، تركیب نامتشکلی از عناصر نیست، بلکه ادراک را كلیتی منسجم و متشکل از یک هیئت یا یک گشتالت می دانستند و معتقد بودند كه یادگیری بصورت ناگهانی و از طریق كسب بینش صورت می گیرد. نظریه گشتالت یکی از معدود نظریه هایی است كه در زمان طرح دیدگاه های تجربه گرایی، با رویکرد خردگرایانه مطرح گردید.

ادراک و نیز فرایندهای مساله گشایی بیش از هر چیز دیگر مورد توجه روانشناسان گشتالت بود، و یادگیری یک امر ثانوی و فرعی و كم اهمیت تلقی می شد. این مکتب، نقش زمینه و سازمانیابی را در فرایندهای ادراک پدیداری، چنان بصورت قانع كننده ای نمایان ساخت كه فقط مخالفان سرسخت ممکن است دستاوردهای آن را بی اعتبار اعلام كنند.

نهضت گشتالت، اثری ماندگار بر روانشناسی بر جای گذاشت و در زمینه های ادراک، یادگیری، تفکر، شخصیت، روانشناسی اجتماعی و انگیزش تاثیر گذاشت.

در یادگیری به شیوه گشتالت حفظ كردن سطحی و طوطی وار مطلب، یادگیری تلقی نمی شود بلکه یادگیری واقعی مستلزم توجه و دستیابی به معنی، اصول اساسی و سازماندهی مطالب است.

روانشناسان مکتب گشتالت معتقدند حفظ كردن سطحی و طوطی وار مطلب، یادگیری تلقی نمی شود بلکه یادگیری واقعی مستلزم توجه و دستیابی به معنی، اصول اساسی و سازماندهی مطالب است و یادگیرنده باید در این موارد كوشش كند .

ورتهایمر یادگیری بر اساس اصول گشتالت را به مراتب بهتر از حفظ كردن های عادی و تکراری می دانست زیرا معتقد بود شالوده ی یادگیری با توجه به اصول نظریه ی گشتالت بر فهم ماهیت مسأله است.

از نظر روانشناسان گشتالت، شکل گیری یک مسأله در ذهن موجب بر هم خوردن تعادل شناختی می شود كه تا حل نشدن آن، همچنان باقی می ماند و حل مشکل یا مسأله موجب برقراری مجدد تعادل شناختی می شود و همین امر بزرگترین تقویت و پاداشی است كه یادگیرنده به آن نیازمند است. زیرا یادگیری و حل مسأله زیر سلطه ی تقویت درونی اند نه تقویت بیرونی.

آدمی با گذشت زمان یاد می گیرد كه از اجزای معین یک كل یا گشتالت می توان گشتالت های جدیدی ساخت كه با گشتالت های اولیه كاملاً متفاوت است. همین طور یاد می گیرد كه وسیله های معینی را برای رسیدن به یک هدف مشخص به طرق گوناگون با هم تركیب كند و به كار گیرد تا شاید به مقصود برسد. همان طور كه سلطان باهوش ترین میمون كهلر با متصل كردن یک میله به میله ای بلندتر توانست به موز كه دور از دسترس قرار داشت برسد!

به هنگام تدریس نیز معلم بایستی تا آنجا كه ممکن است مطالب درسی را در وهله ی اول به صورت كل مطرح ساخته و آنگاه ارتباط اجزای یک مطلب را مشخص كرده و سپس به تحلیل كل و بررسی اجزای آن بپردازد. اینکار نه تنها از پریشانی فکر دانش آموز جلوگیری می کند بلکه موجب میگردد كه آنان قدرت تجزیه و تحلیل را در خود افزایش داده و در نتیجه یادگیری شان بامعنی گشته و حفظ و تکرار مطالب، به فهم و اندیشه ی امور مبدل می گردد.

نویسنده: محمود دلیر عبدی نیا نظرات:



در اين وبلاگ
در كل اينترنت

آمارگیر وبلاگ

© مجله اینترنتی آموزش و پرورش مدرن