مجله اینترنتی آموزش و پرورش مدرن

روانشناسی یادگیری - آموزش - رشد و تحول

ضرورت توجه علمی به خواندن آموزشگاهی

نکته های کلیدی:

۱. انقلاب شناختی، خواندن را از یک مهارت رفتاری به یک فرایند ذهنی پیچیده تبدیل کرد و پژوهشگران را به کاوش در اعماق ذهن یادگیرندگان سوق داد.

۲. پژوهش در مورد خواندن، رسالتی اجتماعی فراتر از علم صرف دارد و می‌کوشد با ارائه شواهد تجربی، آموزش این مهارت بنیادین را متحول سازد.

۳. گذر از سنت و ایدئولوژی به سوی تصمیم‌گیری مبتنی بر داده، مهم‌ترین دستاورد این تحول علمی است که می‌تواند کیفیت سوادآموزی را در سطح جامعه دگرگون کند.

انقلاب شناختی در نیمه‌ی دوم قرن بیستم، همچون زلزله‌ای علمی، بنیان‌های روان‌شناسی را به لرزه درآورد و نگاه پژوهشگران را از رفتارهای قابل مشاهده به سوی دنیای شگفت‌انگیز فرایندهای درونی ذهن معطوف کرد. این تحول فکری، که به مطالعه‌ی دقیق توجه، حافظه، زبان و تفکر انجامید، تأثیری عمیق بر حوزه‌های گوناگون علم گذاشت، اما شاید هیچ‌یک به اندازه‌ی «خواندن» از این تغییر پارادایمی بهره نبرد. خواندن، که پیش از آن بیشتر به عنوان واکنشی مکانیکی به نشانه‌های نوشتاری در نظر گرفته می‌شد، ناگهان به عرصه‌ای جذاب برای کاوش تبدیل گردید؛ عرصه‌ای که در آن ذهن انسان، با سرعتی شگفت‌آور، نمادهای بصری را به معنا تبدیل می‌کند و دنیایی از مفاهیم را پیش روی خواننده می‌گشاید. این بازتعریف، نه تنها افق‌های نظری جدیدی گشود، بلکه امیدی تازه برای بهبود آموزش خواندن در دلها زنده کرد.

آنچه انقلاب شناختی را در حوزه‌ی خواندن از سایر تحولات علمی متمایز می‌ساخت، دغدغه‌ای عمیق و انسانی در پشت پرده‌ی پژوهش‌های بنیادین بود. محققان به خوبی درک کرده بودند که مطالعه‌ی مبانی عصبی و روان‌شناختی خواندن، از آن رو ارزشمند است که می‌تواند پلی باشد به سوی کاربردهای عملی و اجتماعی. در واقع، پشت هر آزمایش و مدل نظری، پرسشی بزرگ نهفته بود: چگونه می‌توانیم از این یافته‌ها برای ساختن روش‌های آموزشی استفاده کنیم که کودکان و بزرگسالان را با مهارتی حیاتی برای زیستن در جهان مدرن تجهیز نماید؟ این نگاه ابزاری به علم، هرگز به معنای تقلیل ارزش پژوهش نبود، بلکه نشان می‌داد که کشف حقیقت، زمانی به اوج خود می‌رسد که بتواند در بهبود زندگی انسان‌ها مؤثر واقع شود. از این رو، پژوهش در مورد خواندن هرگز در برج عاج آکادمی محبوس نماند، بلکه همواره رویای تأثیری ملموس بر نظام‌های آموزشی را در سر می‌پروراند.

شاید بنیادین‌ترین تحولی که انقلاب شناختی در این عرصه پدید آورد، تغییر روش‌شناختی در تصمیم‌گیری‌های آموزشی بود. پیش از این، آنچه در کلاس‌های درس در سراسر جهان جریان داشت، اغلب بر پایه‌ی سنت‌های دیرینه، عادت‌های معلمان و گاه باورهای ایدئولوژیک شکل می‌گرفت که ریشه در مکاتب فکری خاص داشتند. به عنوان مثال، برخی روش‌ها بر حفظ طوطی‌وار کلمات تأکید می‌کردند و برخی دیگر، خواندن را به عنوان فرایندی طبیعی شبیه به یادگیری زبان مادری تلقی می‌کردند، بی‌آنکه هیچ‌یک از این رویکردها آزمون علمی سختی را پشت سر گذاشته باشند. اما با ظهور روان‌شناسی شناختی، عرصه برای نگرشی تازه گشوده شد: این بار، به جای پرسش از اینکه «به طور سنتی چگونه خواندن را آموزش می‌دهیم؟»، پژوهشگران پرسیدند که «ذهن و مغز چگونه خواندن را می‌آموزند؟» و این پرسش، کلید ورود به عصر جدیدی از آموزش مبتنی بر شواهد شد. به یکباره، داده‌های آزمایشگاهی، ثبت حرکات چشم، مطالعه‌ی پردازش واجی و درک نقش حافظه‌ی کاری، جایگزین توصیه‌های مبتنی بر سلیقه و تجربه‌های شخصی گردید و مسیری علمی برای اصلاح روش‌های آموزشی ترسیم کرد.

در دل این تحول عظیم، تغییر ظریف اما حیاتی دیگری نیز رخ داد که به «یادگیرنده‌ی منفرد» توجهی بی‌سابقه معطوف داشت. در رویکردهای سنتی، خواندن اغلب به عنوان مهارتی یکسان و خطی برای همه‌ی فراگیران در نظر گرفته می‌شد و نقش تفاوت‌های فردی، سبک‌های یادگیری و پیشینه‌های شناختی نادیده انگاشته می‌شد. اما انقلاب شناختی با قرار دادن ذهن انسان در مرکز توجه، این واقعیت را آشکار کرد که هر یادگیرنده، با شبکه‌ای منحصربفرد از توانایی‌های حافظه، توجه و پردازش زبانی، به متون نوشتاری نزدیک می‌شود. پژوهشگران به جای پرسش‌های کلی، به دنبال پاسخ به پرسش‌های جزئی‌تری رفتند: چرا دو کودک همسال، با وجود دریافت آموزش مشابه، درک متفاوتی از یک متن دارند؟ چگونه می‌توان مداخلات آموزشی را بر اساس نقاط قوت و ضعف شناختی هر فرد تنظیم کرد تا بیشترین اثربخشی را داشته باشد؟ این نگرش فردمحور، که ریشه در هستی‌شناسی شناختی داشت، زمینه‌ساز طراحی برنامه‌های آموزشی شخصی‌شده‌ای گردید که به جای تحمیل یک روش واحد بر همگان، به تنوع زیستی و روانی ذهن‌های انسانی احترام می‌گذاشت و راه را برای آموزشی عادلانه‌تر و کارآمدتر هموار می‌ساخت.

در پایان، این روایت علمی، روایتی است درباره‌ی امید؛ امیدی که در دل یک تغییر پارادایمی علمی جوانه زد و نویدبخش روزگاری شد که در آن، تصمیم‌گیری‌های آموزشی از بند سنت‌های کور و ایدئولوژی‌های بی‌پشتوانه رهایی یابند و بر شانه‌های استوار شواهد تجربی قرار گیرند. انقلاب شناختی به ما آموخت که علم، نه صرفاً انبوهی از داده‌های سرد، بلکه نیرویی پویا و متعهد برای دگرگونی جامعه است؛ نیرویی که با کاوش در اسرار ذهن، چراغی فرا روی مسیر دشوار سوادآموزی می‌افکند. این تحول، اگرچه در آزمایشگاه‌ها و مقالات آکادمیک شکل گرفت، اما آرمان آن همواره به مدرسه‌ها، کلاس‌ها و ذهن‌های فردی راه یافته است تا شاید نسلی بتواند با چشمانی بازتر، واژه‌ها را بخواند و معنای عمیق‌تری از زندگی را درک کند. به راستی، این پیوند میان دانش بنیادین و کاربرد اجتماعی، نه تنها ارزش پژوهش را دوچندان می‌کند، بلکه به علم کارکردی انسانی‌ترین و والاترین هدف را می‌بخشد: توانمندسازی انسان‌ها برای زیستن در جهانی انباشته از واژه‌ها و معناها.

نویسنده: محمود دلیر عبدی نیا نظرات:



در اين وبلاگ
در كل اينترنت

آمارگیر وبلاگ

© مجله اینترنتی آموزش و پرورش مدرن